توجه داشته باشید که مؤلفه های زیادی عمل کردند تا بشود در روز روشن ، حسین بن علی «ع» را در جامعه ای که جدش بنا کرده و پدرش سالها بر آن حکومت کرده بود ، کشت و سرش را بر سر نیزه برد . شرایط زیادی دست به دست هم داد تا جامعه و تاریخ ، کربلا خیز شد . من فقط به یکی دو مورد اشاره می کنم که باید نسبت به آنها حساس بود .
یکی ، آن « فئه باغیه » ای است که پیامبر «ص» گفته بودند که روزی وارد حکومت اسلام می شوند و قدرت را در دست خواهند گرفت . آنان بتدریج و از دوره های قبل ، در داخل حکومت اسلامی خزیدند . باندهای فاسد قدرت طلب ، ابتدا در گوشه حاکمیت دینی خزیدند ؛ ولی کم کم فرصت پیدا کردند و توطئه های پیچیده ای برای جنگ قدرت ، طراحی و اجرا کردند و گام به گام ، همین احزاب و جناحها ، احزاب شرک و نفاق در حکومت ، نفوذ کردند و جای پا یافتند. آنان اصول نهضت پیغمبر «ص» را قبول نداشتند ولی تظاهر می کردند که قبول دارند و شروع به تحریف این اصول کردند و به توخالی کردن آن پرداختند و پله پله بالا آمدند تا حاکمیت بتدریج تغییر کرد . ظاهر حکومت دینی ، باقی بود ولی باطنش عوض شد .

یکی دیگر از مؤلفه های مؤثر اینکه بعضی از سران سابقه دار جهان اسلام و اصحاب پیامبر «ص» کم کم فاسد شدند و در پی دنیا افتادند تا زهد و گذشت و فداکاریهای سابق خود را جبران کنند و به اشراف ،سرمایه دارهای بزرگ و رانت خواران حکومتی تبدیل شدند. بعضی شان کسانی بودند که سابقه جهاد و تلاش ، انفاق ، تبعید ، شکنجه شدن و فداکاریهای بزرگ داشتند و فقط شهید نشده بودند ، و الا بسی فداکاریها کرده بودند ؛ افراد خوشنامی که کم کم اولویتهایشان عوض شد ، اخلاقشان ، طرز فکرشان و طرز حرف زدنشان تغییر کرد و از آن آرمانها و ایده ها فاصله گرفتند ، همچنین با جناحهای مخالف اسلام که بظاهر ، مسلمان شده بودند ، علیه علی و آل علی «ع» و برای حفظ منافع خود ائتلاف کردند و انحرافات مالی ، عقیدتی ، اخلاقی و سیاسی بتدریج در این مدت اتفاق افتاد.
نکته دیگر اینکه شهادت سید الشهدا «ع» در دوره نسل سوم نهضت پیغمبر «ص» اتفاق افتاد که جوانانی وارد جامعه شده بودند که حلاوت تعالیم ِ چشم در چشم ِ پیامبر «ص» را نچشیده و در و اُحد و خیبر و خندق را ندیده بودند ؛ ولی می دیدند که اصحاب پیغمبر با یکدیگر درگیرند و همگی هم از اسلام و قرآن و دین ، دم می زنند . تشخیص برای اینان به واقع مشکل بود که آیا علی «ع» و حسن «ع» و حسین «ع» حق می گویند یا آن آقایانی که با اینان درگیرند ؟ این نسل سوم در هر دو جبهه هم حضور داشته اند .
اگر بخواهم درباره جغرافیای سیاسی زندگی سید الشهدا عرض کنم ، باید بگویم که ایشان در سالهای سه یا چهار هجری به دنیا آمدند ؛ یعنی حول و حوش جنگ احد و در کوران مبارزات جد و پدرشان برای تثبیت حکومت اسلامی در مدینه . امام حسین «ع» ، هفت هشت ساله هستند که پیامبر «ص» از دنیا می روند و قضیه سقیفه پیش می آید و مسایلی که بعد از آن اتفاق می افتد . پیامبر اکرم «ص» برای آنکه مردم را از همان دوران خردسالی به حسین «ع» توجه داده باشند و جامعه اسلامی نسبت به مواضع جریانها در دهه های بعد توجیه شده باشند تا در صف بندیهای نیم قرن آینده در جهان اسلام که یک طرف آن حسن «ع» و حسین «ع» ، و طرف دیگر یزید و معاویه اند ، حق و باطل را بتوانند تشخیص بدهند ، ایشان به مناسبتهای گوناگون بارها و بارها در حضور مردم ، از شاخص بودن حسن «ع» و حسین «ع» سخن گفتند تا در حافظه عمومی جامعه اسلامی ، آن عزیزان به عنوان ملاک دین مطرح باشند و بر « فئه باغیه » و باند تبهکاری که با اینان درگیر می شوند ، نفرین فرستادند.
می فرمود : « حسین منّی و انا من حسین » ؛ یعنی خط من ، خط حسین «ع» ، و خط حسین «ع» خط من است و فردا که من نیستم ، حسین یعنی من و موضع حسین یعنی موضع من . اگر فرمود حسن و حسین ، سید شباب اهل الجنه هستند ، نوعی تعیین تکلیف برای آینده جهان اسلام و تشخیص خطوط هم بود . پیامبر «ص» در میان سخنرانی ، این دو کودک را بر روی زانوهایشان می نشاندند و در ملأ عام ، می بوسیدند و اگر در هنگام سجده نماز ، حسین «ع» که کودک بود برشانه پیامبر «ص» می رفت ، پیامبر نماز را معطل می کرد تا حسین «ع» خود پایین بیاید و سپس از سجده بلند می شدند . پیامبر «ص» می خواست به هر بهانه به مردم بگوید که اینها معیار خط منند و وقتی من نیستم ، ادامه خط من ، حسن «ع» و حسین «ع» هستند . در واقع ، جامعه را برای تشخیص جناح بندیهای آینده در سی چهل پنجاه سال بعد آماده می کردند .
اگر پیامبر «ص» می گویند : « حسین منّی و انا من حسین» ، بدان معنی است که فردا باند اُمویها نتوانند بگویند که ما هم اسلامی هستیم و درک و تفسیر خودمان را از اسلام داریم ! یعنی حسین «ع» یک تفسیر دارد ، یک تفسیر هم ما داریم . خاطره صدای پیامبر «ص» باعث می شد که نتوانند چنین چیزهایی را به سادگی بگویند.
وقتی پیامبر «ص» گفت : « حسین منّی و انا من حسین » ، یعنی اسلام ، یک تفسیر بیشتر ندارد و آن تفسیر ِ حسین «ع» است و تفسیر اُمویها ، تفسیر درست اسلام نیست تا آنها فردا به راحتی نگویند - چنانکه گفتند - که اسلام ، مقدس و محترم است ؛ ولی ربطی به دعواهای ما ندارد ؛ برخورد ابزاری با آن نکنیم ! دین را داخل مسائل سیاسی و اختلافات خود نکنیم ، دین در کنار و محترم باشد ! ، ما با حسن و حسین بر سر مسائل دیگری دعوا می کنیم و اختلاف ما اصلاً ربطی به دین ندارد . اسلام ، مقدس است ؛ پیغمبر ، محترم است و قرآن ، روی سر ماست ؛ اما ما کار خودمان را انجام می دهیم ، حسین هم به خاطر قدرت با ما می جنگد ؛ ما هم جواب او را می دهیم .
پیامبر اکرم «ص» برای آنکه نتوانند بعدها چنین حرفهایی بزنند و برای آنکه معلوم باشد که جنگ حسین «ع» و یزید ، جنگ دو قبیله و دو جناح و دو قرائت ! در داخل اسلام نیست ، بلکه جنگ اسلام و کفر است ، از دهه ها قبل تکلیف خطوط را روشن کردند .
از : دکتر حسن رحیم پور ازغدی ، حسین ؛ عقل سرخ ، ( چاپ سوم : تهران ، انتشارات سروش ، شهریور 1381 ) ، صفحات 49 تا 52 .
پیش نوشت : این روزنوشت قدری طولانی شده است اما از همۀ دوستان می خواهم که آن را تا انتها دنبال کنند و مطمئنم که مشتاقانه بقیۀ مباحث تازۀ آن را با تهیه و مطالعۀ اصل کتاب - که مشخصات آن در پانوشت آمده است - پی خواهند گرفت
**
اسلام با سلاح رستم فرِخزاد ایرانی یا هراکلیوس روم یا با زبان شبهات ِ کافرانۀ ابن ابی العوجاء و کفرگویی امثال او و نظریات جاثلیق ، زمینگیر نشد ؛ اسلام با روایات ِ جعلی ِ ابوهریره و ابو درداء ، و با فتوای کعب الاحبار ، ابوموسی اشعری و شریح قاضی کشته شد .
سید الشهدا در کربلا قربانی تحریف اسلام شد . این روند مسخ مذهب ، تفکیک ِ مذهب از حکومت ، تفکیک اخلاق از سیاست ، حذف "محتوا" و "حفظ شکل" بود که به مبهم و مجهول الهویه کردن اسلام ، هزار قرائتی کردنش ، تفسیر به رأی قرآن ، تحریف دین و منحط کردن اسلام انجامید و همین ، هدف آنهاست ؛نه از صحنۀ روزگار برانداختن اسلام ، که می دانند ممکن نیست .
آنان نمی خواستند اسلام را محو کنند ، می خواستند اسلام را مات کنند . اسلامی می خواستند و می خواهند بسازند که دیگر با گنج قارون و تخت فرعون ، کاری نداشته باشد . یک اسلام ِ بی طرف که با سیاست و اجتماعیات و حکومت و عدالت و حقوق بشر ، کاری نداشته باشد . یک مذهب ِ فردی و عبادی و خصوصی که ربطی به این مسائل عینی نداشته باشد و در حوزۀ حقوق بشر ، دخالت نکند . می خواستند دین را به مقداری شعائر خنثی و غیر عینی و غیر سیاسی تبدیل کنند و یک اسلام خواب و گیج و کور بسازند و تحویل مردم بدهند . می گفتند و بارها می گفتند که دعوای ما با امام حسین "ع" ، با حسن "ع" و پدرشان ، دعوای اسلام و کفر نیست . چرا علی "ع" و فرزندانش مدام می خواهند بگویند که آنان عین اسلام هستند و مخالفانشان چون بنی امیه ، مظهر کفر هستند ؟ نخیر ، نبرد شما با ما ، نبرد اسلام و کفر نیست ؛ بلکه نبرد دو قبیله است با دو قرائت از اسلام . همه هم در پیروزی انقلاب اسلام ، سهم داشتیم . درست است که ما بنی امیه دیرتر از شما پیوستیم و بعد از فتح مکه ، مسلمان شدیم و شما چند سال زودتر ؛ اما بالاخره همه مان بودیم !
دقت می کنید ؟ بعدها هر وقت امام حسین "ع" از اسلام و جهاد و عدالت و شهادت و جهاد حرف می زد ، همینان او را متهم می کردند که فتنه گر است . عین این تعابیر در تاریخ و در روایت است . می گفتند که ایشان قانون شکن است ؛ می خواهد در جامعۀ اسلامی تفرقه بیندازد و مذهب اینها ، مذهب شمشیر و خشونت است ؛ همان حرفهایی که مسیحیان ِ آنموقع می زدند و مستشرقین تا همین اواخر هم می زدند و هنوز هم می زنند که اسلام در اصل ، دین خشونت و پیامبرش هم ، پیامبر مسلّح است ... کدام پیامبر مسلّح بوده ؟ این اولین پیامبر مسلّح است و ... ! بعدها بنی امیه هم همین حرفها را دربارۀ حسین بن علی "ع" زدند .
دستگاه تبلیغاتی معاویه و یزید ، بشدت فعال بود . آنان می خواستند یک عرفان و معنویت قلابی درست کنند و اسلام را در آن منحصر کنند . اتفاقا عرفان و معنویتشان هم معنویت و عرفان اسلامی نبود و تحریف شده و منحرف بود . نه فقط شریعت اجتماعی اسلام ، بلکه معنویت اسلام را هم خراب کردند ؛ زیرا معنویت اسلام ، رهبانیت از نوع بودایی و مسیحی نیست ؛ بلکه ریاضت در صحنۀ جهاد در عین متن زندگی است . در منطق حسین بن علی "ع" ، فراغت از "دنیا" ، فراغت از تکلیف و حقوق نیست ، فراغت از سیاست و اقتصاد نیست . زیرا اسلام فقط یک مقدار شعار و شعائر ساکن نیست . دینامیسم اسلام ، چیزی نبود که از بیرون به اسلام ، قَلَمه زده باشند ؛ بلکه ذاتی اسلام بود و آنها می خواستند ذاتیات اسلام را کتمان و تحریف بکنند . بنابر این دعوا ، دعوا بین "اسلام ِ کتاب و سنت " بود که حسین "ع" برایش کشته شد با " اسلام ِ جعلی ِ اموی" ، دینی که در حکومت و حقوق بشر و ... هیچ دخالت نمی کند و حرف نمی زند و حکمی نمی دهد ؛ یک معنویت قلابی و مبهم و فردی که هر کسی هم می تواند داشته باشد ؛ ولی در حکومت و مناسبات عینی اجتماعی نباید دخالت بکند . چون دستگاه اموی معتقد بود که اصلا حکومت عقیدتی ، حرف مُفت است . می گفتند :"المُلک ُ مُلکُ الجاهلیة " ، همان حرفی که ابوسفیان - پدر معنوی و از جهاتی ، جسمانی ِ حزب بنی امیه - صریح گفته بود .
زمانی که خلیفۀ سوم به حکومت رسید ، ابوسفیان که چشمهایش درست نمی دید ، داخل جلسۀ حکومتی خطاب به خلیفه گفت : " ببین ! حکومت ربطی به دین ندارد. الامر ، امرٌ عالمیة . حکومت ، حکومت دنیایی است . حکومت دینی ، حکومت عقیدتی و اخلاق و عدالت و این حرفها ، شعار است . باید بر اساس حکم الجاهلیه ، یعنی همان سبکی که قبل از اسلام داشتیم ،حکومت کنیم ؛ منتها این بار به نام اسلام ."
نقطۀ مقابلش ، اسلام نابی بود که امام حسین "ع" نمایندۀ آن بود ؛ اسلامی که آموزش می داد حکومت ، حیاط خلوت حاکمان و احزاب و جناحها و قبایل و افراد نیست ؛ آموزش می داد که حکومت ، یک امانت از طرف خدا و مردم است ؛ اسلامی که می آموخت اولیای خدا حتی وقتی حاکم نبودند ، بهانه نمی آوردند که چون حکومت در دست ما نیست ، دیگر ما تکلیفی نداریم ؛ بلکه باز هم کیسۀ غذا و آرد و خرما بر شانه می گذاشتند و به در خانۀ فقرا می رفتند و با محرومیت و فقر مبارزه می کردند ؛ چه رسد به وقتی که به حاکمیت می رسیدند . وقتی در کربلا ، بعضی از بنی اسد آمدند بالای جنازۀ سید الشهدا که قطعه قطعه شده بود ، دیدند بر روی شانۀ مبارک امام ، زخمی است که اثر شمشیر و نیزه و شلاق نیست بلکه ردّ یک تماس مزمن و مداوم با گوشت و پوست شانه هاست . این شانه ها سالها با این فشار ، مأنوس بوده است . از حضرت سجاد "ع" پرسیدند که اینها چیست ؟ امام زین العابدین "ع" فرمودند :" آثار کیسه های پر از آرد و نان و خرماست که پدرم هر شب بر دوش می گذاشت و به خانۀ فقرا می برد ." آن قدر این عمل تکرار شده بود که آثارش بر شانۀ امام مانده بود . و این از آثار امامت در همۀ ائمۀ اهل بیت "ع" بود.
اگر از مُهر نبوت چیزی شنیده اید ، بدانید که آثار این کیسه ها هم مُهر امامت بر شانۀ اهل بیت بود ؛ زیرا این خصلت مشترک همۀ اهل بیت بود که از پیامبر اکرم "ص" آموخته بودند . در میان آنان یک فرهنگ بود . اینان می گفتند باید به دنبال برقراری حکومت عدل باشیم ؛ اما تا وقتی به حکومت نرسیده ایم ، نیز وظایفی داریم و به آن وظایف تا هر جا می توانیم ، عمل می کنیم . می گفتند اقتصاد و فرهنگ و سیاست و قضاوت ، چهار عرصه برای عبادت و برای تأمین حقوق مردم و حدود الهی است .
اینان معتقد بودند آرمانی که گرسنگی گرسنگان به آن لطمه نزند ، یک آرمان انسانی نیست ؛ چه برسد به یک آرمان الهی . اهل بیت "ع" شیعیانشان را حتی به یک قطرۀ اشک یتیمان هم حساس کرده بودند و می گفتند که از کنار محرومان و مظلومان ، بی تفاوت عبور نکنید ؛ چه رسد به بی عدالتیهای بزرگ در جامعۀ انسانی که سزاوار اغماض نیست .
اهداف اهل بیت "ع" از ورود به سیاست و حکومت ، اهدافی آرمانی بود و ورودشان به سیاست ، یک ورود کاملا معنوی بود . فرهنگی بود که از دیدن گونه های چال افتادۀ فقرا به خود می لرزیدند . خطبه ای که سید الشهدا "ع" در "منا" دارند ، علما و بزرگان جهان اسلام را توبیخ می کند که چرا ساکت نشسته اید ؟ مگر نمی بینید که عده ای از مردم ، "مستضعف علی معیشته مغلوب" ؛ یعنی گرسنه اند و نان شبشان را نمی توانند تأمین کنند ؟! ولی حکومتیها در دربار ، بخور بخور راه انداخته اند .
سخنرانی امام حسین "ع" در منا ، در شرایطی بود که هنوز معاویه زنده بود . این خطبه بسیار زیبا و با شکوه است . در فرهنگ اسلام و تشیع ، بین حرف و عمل ِ حاکمان و عالمان دین ، تضاد نیست و نباید باشد . حکومت ،محرمانه رفتار نمی کند . حکومتی که حسین "ع" به دنبال آن است ، یک رؤیای خیالی نیست ، حرکت مارپیچ بدون برنامه در حکومت نیست . ایشان چشمانش را به یک نقطۀ نامعلوم ِ پشت ابرها ندوخته بودند و از مجهول ، حرف نمی زدند . در منطق حسین بن علی "ع" ، دست ِ دهندۀ دولت باید از دست ِ گیرندۀ آن بالاتر باشد . و چون اثر تصمیمهای دولت ، روی پوست و استخوان مردم باقی می ماند ، پس حاکمان باید وسواس شدیدی علیه کارگزارانشان و به نفع مردم داشته باشند . امام هم همین وسواس را داشتند .
در منطق حکومتی که حسین بن علی "ع" به دنبال تشکیل آن بود ، مردم را با صدای تیز و توهین آمیز ، صدا نمی زدند و کاری نمی کردند که مردم به حاکمان ، شک کنند . دولت در اسلام ، در این تعریف ، یک کیفیت ِ مقدّس پیدا می کند ؛ اما انحرافهایی که بتدریج بعد از شهادت امیر المؤمنین "ع" و سقوط حکومت امام حسن "ع" در داخل حکومت دینی انبار شد و اتفاقاتی که یک به یک در دهه های قبل از عاشورا افتاد و یک به یک نیز توجیه شد ، باعث شد که مردم از حکومت دینی و جامعۀ دینی و از فرهنگ دینی فاصله گرفتند و ناگهان در سال شصت و یک هجری ، همۀ این انحرافها آوار شد . تو گویی بیست سال تمام ، پایه های یک نظام و جامعه را موریانه بخورد و بجود و سپس ناگهان آن ساختمان بعد از بیست سال آوار شود و فرو بریزد .
چنین نبود که در کربلا یک اتفاق ناگهانی و غیر مترقبه افتاده باشد ، نه . هیچ اتفاق ناگهانی نیفتاد ، چون کشتار انقلابیون قبلاً در زمان معاویه هم می شد . در آن بیست سال ، بسیاری از اصحاب امیرالمؤمنین را کشتند و اصلاً دستور داده بود هر کس را که " علی دین علی " - یعنی در خط علی "ع" است - بکشید و لعن علی "ع" به تمام منبرهای حکومتی ، بخشنامه شده بود .
می خواهم بگویم عاشورا ، تنها کشتاری نبود که در زمان بنی امیه اتفاق افتاد . قتل عامها ، ترورها و اعدامهای بسیاری قبل از عاشورا انجام دادند ؛ ولی مُحرّم شصت و یک هجری ، وقتی است که دیگر همۀ آن فسادها و انحرافها آوار می شود و بخصوص ، این اتفاق ، پیش چشم نسل سوم انقلاب ِ پیامبر "ص" که از آنان به " تابعین ِ تابعین" تعبیر می کنند ، می افتد. "اصحاب" ، نسل اول انقلاب پیغمبرند ؛ "تابعین" و " تابعین ِ تابعین" نسل دوم و سومند. در این دوران ، برخی از بقایای اصحاب پیغمبر "ص" هم کم کم به همان فرهنگ جاهلیت قبل از اسلام رجعت کرده بودند یا به نحوی از خود ، رفع تکلیف می کردند . بعضی از اصحاب که اسمشان را نمی برم ، ریگ در دهانشان گذاشته بودند تا حرف سیاسی نزنند ! برای اینکه اوضاع ، مشتبه شده بود و می گفتند ما نمی دانیم در این دعواهای میان اصحاب پیغمبر "ص" با یکدیگر ، چه کسی بر حق است و کدام باطل ؟ و بنا بر این ، از صحنۀ سیاست ، منزوی شده بودند . عده ای رفتند و مشغول عبادت شدند . و بعضی شان از زُهّاد ِ ثمانیۀ مشهور در فرهنگ عرفانی اسلام شدند ، برخی هم فاسد شدند . بسیاری هم مرده یا خانه نشین و از کار افتاده بودند.
ادبیات ِ صدر اسلام ، ادبیات بدر و اُحد و خیبر و فرهنگ تقوا و جهاد تغییر کرده بود . آن ادبیات حتی برای بعضی از اصحاب پیغمبر هم دیگر انگیزه بخش نبود و برای آنان کهنه شده بود ؛ زیرا خودشان عوض شده و فاسد گشته بودند و شعارهایی که خود در دوران جوانی حاضر بودند به پای آن خون بدهند و جان ببازند ، برای ایشان بی مزه شده بود و می گفتند دیگر کهنه شده ایم . شرایط و اوضاع آن زمان را دیگر نمی فهمیدند . علت هم این بود که بتدریج در دهه های بعد از پیغمبر "ص" ،از آن ایده ها و آرمانها فاصله گرفته بودند .
عده ای از اصحاب پیغمبر هم متأسفانه جزو سرمایه دارها و گردن کلفتهای "مال ِ مردم خور" شده و در باندهای حکومتی دوران قبل از امیرالمؤمنین "ع" جا خوش کرده بودند و بعد در دوران معاویه که همه چیز فاسد شد ، آنها هم علنی فاسد شدند . تا وقتی که دینداری مزه می داد و منافع داشت ، آنان دیندار بودند ؛ اما همین که دیگر مقرون به صرفه نبود ، دین را کنار گذاشتند . این همان تعبیری است که سید الشهدا "ع" فرمودند : " الدّین لَعِبٌ عَلی اَلسِنَتَهُم" : دین برای اینها یک بازی زبانی است . فقط بر سر زبانهایشان دین دارند ؛ اما موقع امتحان که برسد و قرار باشد از چیزهایی بگذرند :" قَلّ الدّیانون" ؛ دیندارها چه کم هستند ! دقت کنید که تعبیر سید الشهدا "ع" دربارۀ بعضی از همین بزرگان جهان اسلام و مردم بود .
کم کم این اصحاب ، در دوران حکومت ، به اشراف مذهبی و سرمایه دارهای متظاهری تبدیل شدند که دیگر حلال و حرام نمی شناختند و نسل بعد آنان هم اشراف زاده هایی لامذهب شدند ....
منبع : کتاب "حسین ؛ عقل سرخ" - بخشی از اظهارات استاد حسن رحیم پور ازغدی در گفت و گوی زندۀ تلویزیونی که در سه شب متوالی ٩ ، ١٠ و ١١ محرم الحرام سال ١٣٨٠ از شبکۀ یک سیما پخش و بارها و بارها تکرار شد . این گفت و گو را انتشارات سروش منتشر کرده و این روزنوشت از صفحات ٩ تا ١۶ انتخاب شده است .




